به نام خدایی که در این نزدیکی ست...

هم اکنون به دوستداران سهراب سپهری بپیوندید.

امروز 19 بهمن ماه ، 1390
صفحه خانگی اضافه به علاقمندی ها نقشه سایت

آمار سايت



ليست كامل اشعار

(تکمیلی) Powered by Aram

نظرسنجی

سایت رسمی سهراب سپهری به زبان انگلیسی

نباشد بهتر است
بود و نبودش فرقی ندارد
باشد بهتر است
بسیار لازم و ضروری



نتایج
نظرسنجی ها

تعداد آراء: 106
نظرات : 0


عضویت در خبرنامه

نشانی پست الکترونیک (Email) خود را وارد کنید:

تحویل داده شده توسط FeedBurner

منوی اصلی

لینکهای سریع
بخش های اصلی
بخش کاربری
بخش مطالب
امکانات سایت
لینکهای خارجی


شعر تصادفي از سهراب

Google Translation

Translation

Select your Language to Translate Site by Google

يادبود
چهارمين شعر از دفتر «زندگي خواب ها» :



سايه دراز لنگر ساعت
روي بيابان بي پايان در نوسان بود:


مي آمد، مي رفت‌.
مي آمد، مي رفت‌.
و من روي شن هاي روشن بيابان
تصوير خواب كوتاهم را مي كشيدم‌،
خوابي كه گرمي دوزخ را نوشيده بود
و در هوايش زندگي ام آب شد.
خوابي كه چون پايان يافت
من به پايان خودم رسيدم‌.

من تصوير خوابم را مي كشيدم
و چشمانم نوسان لنگر ساعت را در بهت خودش گم كرده بود.
چه گونه مي شد در رگ هاي بي فضاي اين تصوير
همه گرمي خواب دوشين را ريخت؟
تصويرم را كشيدم
چيزي گم شده بود.
روي خودم خم شد:
حفره اي در هستي من دهان گشود.

سايه دراز لنگر ساعت


روي بيابان بي پايان در نوسان بود
و من كنار تصوير زنده خوابم بودم‌.
تصويري كه رگ هايش در ابديت مي تپيد
و ريشه نگاهم در تار و پودش مي سوخت‌.
اين بار
هنگامي كه سايه لنگر ساعت
از روي تصوير جان گرفته من گذشت
بر شن هاي روشن بيابان چيزي نبود.
فرياد زدم‌:
تصوير را باز ده‌!
و صدايم چون مشتي غبار فرو نشست‌.

سايه دراز لنگر ساعت
روي بيابان بي پايان در نوسان بود:
مي آمد، مي رفت‌.
مي آمد، مي رفت‌.
و نگاه انساني به دنبالش مي دويد.



بازديد : 1140 بار

کلمات کليدي : سهراب سپهري زندگي خواب ها يادبود