|
پانزدهمين شعر از دفتر «آوار آفتاب» :
بيراهه ها رفتي، برده گام ، رهگذر راهي از من تا بي انجام ،
مسافر ميان سنگيني پلك و جوي سحر !
در باغ نا تمام تو ، اي كودك ! شاخسار زمرد تنها نبود ،
بر زمينه هولي مي درخشيد.
در دامنه لالايي ، به چشمه وحشت مي رفتي ، بازوانت دو
ساحل نا همرنگ شمشير و نوازش بود.
فريب را خنديده اي ، نه لبخند را، نا شناسي را زيسته اي ،
نه زيست را.
و آن روز ، و آن لحظه ، از خود گريختي ، سر به بيابان يك
درخت نهادي ، به بالش يك وهم.
در پي چه بودي ، آن هنگام ، در راهي از من تا گوشه گير
ساكت آيينه ، در گذري از ميوه تا اضطراب رسيدن ؟
ورطه عطر را بر گل گستردي ، گل را شب كردي ، در شب
گل تنها ماندي ، گريستي .
هميشه - بهار غم را آب دادي ،
فرياد ريشه را در سياهي فضا روشن كردي ، بر بت شكوفه
شبيخون زدي ، باغبان هول انگيز!
و چه از اين گوياتر، خوشه شك پروردي.
و آن شب ، آن تيره شب ، در زمين بستر بذر گريز
افشاندي .
و بالين آغاز سفر بود ، پايان سفر بود،دري به فرود،روزنه
اي به اوج.
گريستي، «من» بيخبر، برهر جهش در هر آمد، هر رفت.
واي «من» ، كودك تو،در شب صخره ها،از نيلي بالا چه
مي خواست؟
چشم انداز حيرت شده بود، پهنه انتظار، ربوده راز
گرفته نور.
و تو تنهاترين «من» بودي.
وتونزديكترين «من» بودي.
وتورساترين «من» بودي، اي «من» سحرگاهي، پنجره اي
برخيرگي دنياها سرانگيز!