ششمين شعر از دفتر «مرگ رنگ»:
آفتاب است و، بيابان چه فراخ!نيست در آن نه گياه و نه درخت.
غيرآواي غرابان، ديگر
بسته هر بانگي از اين وادي رخت.
در پس پرده اي از گرد و غبار
نقطه اي لرزد از دور سياه:
چشم اگر پيش رود، مي بيند
آدمي هست كه مي پويد راه.
تنش از خستگي افتاده ز كار.
بر سر و رويش بنشسته غبار.
شده از تشنگي اش خشك گلو.
پاي عريانش مجروح ز خار.
هر قدم پيش رود، پاي افق
چشم او بيند دريايي آب.
اندكي راه چو مي پيمايد
مي كند فكر كه مي بيند خواب.
بازديد : 2051 بار
کلمات کليدي : سهراب سپهري مرگ رنگ سراب