بيست و سومين شعر از دفتر «شرق اندوه» :
افتاد . و چه پژواكي كه شنيد اهريمن. و چه لرزي كه
دويد از بن غم تا به بهشت.
من در خويش ، و كلاغي لب حوض.
خاموشي، و يكي زمزمه ساز.
تنه ي تاريكي ، تبر نقره ي نور.
و گوارايي بي گاه خطا. بوي تباهي ها، گردش زيست.
شب دانايي. و جدا ماندم : كو سختي پيكرها، كو بوي زمين،
چينه بي بعد پري ها؟
اينك باد، پنجره ام رفته به بي پايان . خوني ريخت، بر سينه
من ريگ بيابان باد!
چيزي گفت، و زمان ها بر كاج حياط ، همواره وزيد و وزيد.
اينهم گل انديشه ، آنهم بت دوست.
ني ، كه اگر بوي لجن مي آيد، آنهم غوك ، كه دهانش
ابديت خورده است.
ديدار دگر، آري : روزن زيباي زمان.
ترسيد، دستم به زمين آميخت. هستي لب آيينه نشست،
خيره به من : غم ناميرا.
بازديد : 1162 بار
کلمات کليدي : سهراب سپهري شرق اندوه به زمين